نقشه راه،برای رهایی از افکار منفی و ساخت ذهنیت مناسب

چرا من در این باره می نویسم؟

داستان من اینگونه آغاز می شود که کودک پر شر و شوری بودم و در خانواده نسبتن مرفهی بزرگ شدم پدر و مادرم هر دو تحصیلات عالیه دارند خوشا به حال آنها و بد به حال من(بعدن میگویم چرا) پدرم کم حرف بود و زیاد کاری به کار من نداشت که گاهی ناراحت میشدم که چرا با من بازی نمی کند و…مادرم اما نقطه مقابل اوست و اندکی سلطه جو.

همیشه از درس و مدرسه بیزار بودم و تنها دلخوشی من دیدن دوستان و بازیگوشی با آنها بود. همه چیز خوب بود، وضع مالی خانواده داشت بهتر می شد توانستیم خانه بخریم و از مدرسه دولتی به غیرانتفاعی کوچ کردم.در خانه آپارتمانی جدیدمان دوستان و هم بازیان جدیدی پیدا کردم و دیگر بازیگوشیها محدود به مدرسه نبود علی الخصوص که هم بازیهایی از جنس مخالف داشتم که برای من اتفاق جالب و جذابی بود. هر چه بزرگتر می شدم فشار خانواده برای اینکه بیشتر و بهتر درس بخوانم بیشتر می شد و حس نفرت من از درس و مدرسه و بعضی معلمان هم بیشتر، به همین دلیل گفتم خوشا به حال آنها و بد به حال من چون خانواده من تحصیل کرده بودند و وضع بهتری (در آن زمان) نسبت به هم سن و سالان و اطرافیان تحصیل نکرده خود داشتند تنها راه موفقیت و زندگی خوب را تحصیلات عالیه میدانستند. من با دیگرانی که نمرات بهتری داشتند و شاگرد اول می شدند مقایسه می شدم و این برایم خیلی دردناک بود از طرفی از بازی و تفریح و… با همبازیان منع می شدم چون نمراتم کافی نبود.هرچه بزرگتر می شدم و به این کنکور لعنتی بیشتر نزدیک میشدم اوضاع بدتر می شد مخصوصن دبیرستان با درسهای بی روح و مزخرف و هم کلاسیهای عجیب غریب از بدترین دوران زندگیم بود.

در کنار این ماجراهای درس و مدرسه، اقوام خانواده مادری بودند، که در در راس آنها پدربزرگ و پسرش قرار داشتند که به خیال خودشان چون فرنگ را دیده بودند و مثلن در زمان خودشان که داشتن فلان چیز و انجام فلان کار مد نبود آنها این فلان کارها را کرده بودند و فلان چیزها را داشتند، و تجربیات علمی تخیلی دیگر، از تدبیرها و پیش بینی ها و افتخارات خنده دار و کودکانه خود …خیلی متمدن و پیشرو بودند و ما را (احتمالن پدرم را و به تبع آن من را) با نگاه از بالا به پایین خود و تحقیر و تمسخر می آزردند که مثلن:

-هیچ کار نکردین شماها که …

-چون هیچ جا نرفتین فکر می کنید مثلن فلان جا قشنگه ..

-تو چرا عرضه نداری فلان چیز رو داشته باشی…

-یا فلانی از تو باهوش تره، قوی تره، زیباتره و….

-پسر داییت نابغه است (چون 4تا چیز تووسرش کرده بودند و همانها را از حفظ می گفت یا چون به زور پشت پیانو نشانده بودنش چهارتا دکمه را فشار میداد فکر کردن بتهوون دوم ظهور کرده و فیلم آن را همه جا نمایش میدادند_در نهایت هم در موسیقی به هیچ جا نرسید_یا چون …)
-به جا حرف زدن یادبگیرید چون شماها که اینطوری نبودید و …

و این برخوردها را جلوی غریبه و آشنا تکرار می کردند که حسابی روح مرا می آزرد…و مهمتر اینکه به نوه پسری (همان پسر دایی-که البته با او کدورتی نداشتم) خود کوچکترین اهانتی نمی کردند!؟ ولی ما همیشه آماج انتقاد و تمسخر بودیم و این برخورد دوگانه باعث خشم و کینه در من بود.

موضوع سوم هم این بود که مسئله درس نخواندن من به میان خانواده مادری کشیده شده بود (که به نظرم اشتباه بزرگی بود) و آن افراد متمدن هم که حد و حدود خود را نمیدانستند شروع کردند به دخالت کردن و نصیحت کردن و… من هم چون عادت داشتم به اینکه از خانواده خودم حرف بشنوم فکر میکردم دیگران هم حق دارند اینگونه با من صحبت کنند و اینکه پدرم هم خیلی بی تفاوت با این موضوع برخورد می کرد و پشتیبانی نداشتم دردم را دو چندان می کرد.

البته منم آدم ساکتی نبودم و چندین بار جوابهای اساسی به آنها دادم که در واکنش شدت این رفتارهای آنها را بیشتر کرد!

و لازم است که بگویم همیشه در خلوت خودم در آن سالها خود را فردی شاد و موفق میدیدم که میدرخشد به اهدافش می رسد، ثروتمند، خوشحال و منشا اثر است که به دیگران کمک می کند و محبوب است و …
که نمیدانم تاثیر کتابهای موفقیت،قانون جذب و تن تن بود که در آن زمان میخواندم یا ذاتن خوشبین بودم که با وجود شرایط و حال های نامناسبم در آن زمان این دستاوردهای درخشان را برای خودم متصور بودم همیشگی نبود، اما به هر حال اینگونه بود.

شاید از نظر شما این اتفاقات پیش پا افتاده باشد و همه با آن درگیر بوده باشند شاید هم شما اتفاقات سخت تری از سرگذرانده باشید اما برآیند این قبیل اتفاقات و موضوع چهارم، ورشکستگی پدرم که فشار دو چندان و ترس و تاریکی بیشتری به زندگی من آورد و پروسه بیش از ده ساله ای که با تنش، درگیری، ترس و حسهای منفی سپری کردیم تا از این فاجعه خلاص شویم (البته با فداکاری ها و تلاشهای مادرم و حمایتهای همان اقوامی که پیشتر نام بردم) برای من کافی بود تا دچار افسردگی، انفعال، ناامیدی، ترس، نبود اعتماد به نفس، مقایسه، بدبینی و ناراحتی عمیق شوم چون فکر می کردم زندگیم نابود شد و من یک قربانیه رویا پرداز هستم.

بالاخره چی؟

درنهایت در درس موفق نبودم رشته ام را دوست نداشتم، دانشگاه خوبی قبول نشدم، بی هدف و سرگردان بودم، دوست نداشتم در جمع اقوام و فامیل بروم،لذتهای من آنی و مقطعی بود و همیشه می ترسیدم و اعتماد به نفس نداشتم که کار جدیدی آغاز کنم و قدمی رو به جلو بردارم و حس خود کم بینی و حقارت در هر جا و مکان و ارتباطی با من بود…

از خودم و گذشته ام گفتم، نه برای اینکه برایم دل بسوزانید بلکه خواستم بگویم به اندازه کافی با افکار و شرایط منفی دست به گریبان و درگیر بوده ام که بتوانم بگویم ((میدانم چه حسی دارد)) نداشتن اعتماد به نفس، تحقیر شدن، بی هدفی و سرگردانی، حس خود کم بینی، تردید، خشم و کینه، تنهایی، مقایسه و…..و اینکه بعد بیست و چند سال هنوز ندانی راه و مسیرت در زندگی چیست و به کجا می خواهی بروی.

آن روی سکه

به علاوه حالا میخواهم بگویم آن روی سکه را هم تجربه کرده ام وقتی با همه ی این دردهایی که داشتم در سال 1395 به یک کلاس موفقیت رفتم(که داستانهای آن را هم خواهم گفت).

 _نحوه فکر کردن_ من تغییر کرد و باعث شد تغییرات بسیاری کنم، در دل ترسهایم بروم و رشد و پیشرفت را آغاز کنم،از محدوده ی امنم خارج شوم و دستاوردهایی داشته باشم که برای شخص خودم بسیار ارزشمند و دوست داشتنی هستند، ارتباطات تازه و با کیفیتی آغاز کنم و مهمتر از همه اینکه برای اولین بار در زندگی خودم به خودم افتخار کنم و به این نتیجه رسیده ام:

اگر بتوان فکرها را تغییر داد، زندگی ها تغییر می کند.

 از همان سال هیچ وقت نبوده که آموزش ندیده باشم یا آموزش دیدن از برنامه ام حذف شده باشد چون تغییرات و ثمرات مثبت آن در زندگیم را تجربه کرده ام همیشه روی خودم سرمایه گذاری می کردم حتا آن زمان که پول چندانی در حسابم نبود بیشتر آن صرف آموزش دیدن و خرید جلسه، جلسه دوره ها بود(می توانستم از خانواده پول بگیرم اما غرور عزیزم اجازه نمیداد)

آیا ادعا میکنم موفقم؟

و یک نکته مهم، اصلن نمی گویم موفقم (هنوز هم بعضن درگیر افکار منفی می شوم و بهم می ریزم به خاطر رفتارهایی که با من شد و حسرت روزهایی که با ناراحتی از دست دادم و … که البته خود انگیزه ایست برای اینکه به این موضوع بپردازم)، بلکه می گویم از فردی که در گذشته بودم موفق ترم، سعی می کنم در مسیر رشد و پیشرفت قدم بردارم و مطالعه و آموزش دیدن در این زمینه بخشی از زندگی من است چون واقعن تغییرات مثبتی داشته ام.

در آخر میخواهم بگویم آنچه خوانده ام و شنیده ام را با شما در میان نمی گذارم بلکه آنچه یادگرفته ام، به کار گرفته ام و نتایجش را، باشما در میان می گذارم به این امید که باعث درخشش شما باشد.

نقشه راه چیست؟

خب، خیلی ها در زندگی مشکل و مسئله داشتند و دارند حال برای رهایی از افکار منفی چه باید کرد؟

افراد زیادی در این مورد صحبت می کنند و راهکارها مختلف است حتمن در مورد علوم ذهنی و … شنیده اید و خوانده اید، تفکر مثبت و قانون جذب، ان ال پی، مراقبه و … که همه به نوعی به کنترل و هدایت افکار اشاره و تاکید دارند اما من فکر می کنم استفاده ازین علوم نیازمند پیش نیاز است.

و همینطور معتقدم اگر کسی کاری انجام داده همه می توانند آن کار را انجام دهند به شرط اینکه به شیوه ی او عمل کنند. و در تاریخ و فرهنگ ما افراد شاخص و برجسته ی بسیاری وجود دارند که مسیر عرفان و رهایی از افکار، و ارتباط عمیق با عالم معنا را درک و تجربه کرده و چشیده اند، پس چرا از آنها الگو نگیریم وقتی که برای ما نقشه راه گذاشته اند.می‌خواهم از یک بیت شعر مولانای بزرگ استفاده کنم که در مورد فکر و اندیشه است

میندیش میندیش که اندیشه گری‌ها                              چو نفطند بسوزند ز هر بیخ تری‌ها

معنای این بیت چیست؟

فکر نکن، اندیشه نکن که این افکار مثل آتش و نفت شادابی و نشاط را می سوزانند.

فکر نکن! اندیشه نکن! مگه میشه؟! چطور میشه زندگی کرد؟!

حتمن منظور مولانا این نیست که فکر نکنیم.با تفسیری که در کتاب گنج حضور نوشته ی جناب پرویز شهبازی برای این شعر پیدا کردم، مولانا به اندیشه ای اشاره دارد که خیلی از ما درگیر آن هستیم اندیشه صرفن ذهنی، ذهنی که پر است از شرطی شدگی، درد، گذشته، فرافکنی گذشته به آینده، ترس، تردید، مقایسه و مسابقه بهتر بودن از دیگران و … طبیعتن این نوع فکرها ما را می سوزاند.

خب راهکار چیست؟ چگونه باید بیندیشیم؟

مولانا می‌گوید ما بعد بزرگتری هم داریم، بعدی که اصالت دارد، بعضی به آن روح می گویند، کائنات، خدا و … نامش مهم نیست باید آن بعد دوباره در ما زنده شود، باید جان بگیرد، باید اصل آن باشد چون مانند ذهن منفی، منجمد و سفت و سخت نیست و در این صورت ما وصلیم به یک منبع بزرگتر از خودمان، دانای کل. و همه ی علوم (فنی ، طبیعی، انسانی و …) در مورد ما علوم ذهنی در مرتبه و اولویت دوم قرار می گیرند چون در غیر اینصورت همواره دچار نقص خواهیم بود و زندگی ما کیفیت ندارد اما بعد خدایی و زندگی دچار نقص نیست کامل است.

نقشه راه سیطره

پس نقشه راه ما این است.

همواره تلاش می‌کنیم بعد حضور و زندگی را با آموزه های بزرگان در خود زنده و پویا نگه داریم و از علوم ذهنی و اصول و آموزه‌ها‌ی آن برای رشد، پیشرفت و رسیدن به خواسته ها استفاده می کنیم.

در ادامه می‌توانید به پادکست نقشه راه گوش کنید.

1 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید