چگونه ذهنیت مناسب خود را ایجاد کنیم؟

در مقاله اولم داستان را تا آنجا گفتم که مجموعه اتفاقات و تجربیات من باعث شد دچار درد و رنج شوم و در نهایت انسان ناراحت و منفعلی باشم بعد هم گفتم که آن روی سکه را هم دیده ام و بعد از شرکت در کلاس موفقیت در سال 1395 خیلی تغییر کردم و به نوعی نقطه عطف زندگی من بود.

امروز که این مطلب را می نویسم سال 1399 و خرداد ماه است، و در جو آن کلاس نیستم که بگویم هیجان زده هستم و این مطالب را مینویسم نزدیک چهار سال می‌گذرد و نتیجه هایی گرفتم و تغییراتی را تجربه کردم که بابت آنها این مطالب را بیان می کنم.

در آن کلاس چه اتفاقی افتاد؟

یک دوره 20 جلسه ای بود و ابتدا 10 جلسه را ثبت نام کردم تا ببینم چطور پیش می رود، استاد هم از اساتید برند و به نام ایران بود و هست و خودش درد کشیده و از طبقات پایین جامعه بوده و راه رفته خود را بیان می‌کرد که چطور به موفقیت، ثروت، تحصیلات در خارج ایران و…رسیده در حالی که فقیر و گرسنه و ضعیف بوده، آن با یک کتاب که زندگیش را دگرگون کرده و نقطه عطفی برایش بوده که همین باعث جذابیت این کلاس شده بود چون همیشه یادگرفته ام که از کسی بیاموزم که خودش یک کاری کرده باشد خودش تجربه داشته باشد و مثل برخی اساتید دانشگاه نباشد که فقط دانش تئوری دارند و عمل نکرده اند(با کمال احترام)

دومین دلیل جذابیت آن این بود که مادرم وقتی بچه بودم در دوره های ایشان شرکت کرده بود و آنها را روی نوار کاست! گوش میداد و بعد از سالها دیدن ایشان از نزدیک حس جالبی بود.

خب، کلاسها شروع شد و پیش رفتیم قرار بود 9 ماه کلاس باشد و با استاد باشیم تا تغییراتمان پایدار باشد نه لحظه ای،

باور، فکر، اعتماد به نفس، ضمیر ناخودآگاه، ارتباطات، سلامت،پول، مهارت و …. مطرح شد که واقعن برای من که با این مباحث بیگانه نبودم هم خیلی جذاب بود چون من قبلن نگاه جدی نداشتم فقط میخواندم که خوانده باشم و این حس خوبی میداد که با هم سن و سالانم متفاوت باشم!

مشکل چه بود؟

مشکلی وجود داشت، استاد تدریس می کرد من هم می نوشتم و میخواندم و … اما به شدت خشمگین و غمگین میشدم!؟

چون مثلن بحث روحیه بود، میگفت باید از روحیه مواظبت کنید، روحیه و افکار مثل یک چرخه هستند و روی هم تاثیر متقابل دارند هر کدام بهتر شود دیگری را هم بهتر می کند و … و فلان عوامل روی آن تاثیر منفی دارند و … و من میرفتم به ایام گذشته افرادی که (ببخشید) سره هیچ و پوچ گند زده بودند به روحیه من(که در مقاله اول به آنها اشاره کردم) و دچار خشم شدید و کینه نسبت به آنها شدم. چطور میتوانند اینطوری برخورد کنند و زندگی من تباه کنند اما نسبت به خود و اشتباهات خود بی تفاوتند انگار نه انگار!!!

حس بدی بود طوری که از پا درمیامدم از فشار خشم و ناراحتی….
این مقاله تکمیل می شود

2 دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

  • بیتا کیهانی
    1 شهریور 1399 9:25 ب.ظ

    سلام آقای رضایی مقاله هاتون رو خوندم .در مسیر رشد و موفقیت همیشه با چالش و تنش های زیادی روبرو میشیم و این خاصیت این مسیره. ذهن باید به تکاپو در بیاد و ماییم که از بدترین موقعیت ها بهترین نتیجه رو به دست میاریم. ممنونم.

    پاسخ
    • خیلی ممنونم خانم کیهانی عزیز بابت اینکه زمان گذاشتید و مهمتر از اون بابت اینکه نظر دادید
      واقعن مسیری است که باید سطح آمادگی بالایی ایجاد کرد و این سطح را مدام بالا برد.

      پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.
برای ادامه، شما باید با قوانین موافقت کنید

فهرست